عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مجنون تو هر دم روش تازه نسازد بد نامیت آرایش آوازه نسازد احزای مروت همه جمع آمده، امید کش ناز تو بیبهره ز شیرازه نسازد نازم به صفای مه کنعان، که زلیخا گر غیرت حور است، که بیغازه نسازد دریاست به یک حوصله رحمت ساقی در باده زند جام و به اندازه نسازد در بزم ویای دل مکن افغان کشی، آنجا با نغمه بیشعبه و آوازه نسازد مرهم به از آن داغ که در حالت بهبود همسایگی داغ تواش تازه نسازد عرفی بکش این جام، بیاسا، که نه عیب است گر تشنه لبی چون تو، به خمیازه نسازد