عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در چمن حوروشان انجمنی ساختهاند چشم بد دور که بهشتی چمنی ساختهاند ننشیند دل این طایفه در قصر بهشت که به معموره دلها وطنی ساختهاند چون بسنجید به فرهاد مرا، یا مجنون که به بازیچه هر یک سخنی ساختهاند ای برهمن بنگر معبد صوفی و ریا کاین طرف دیر بت و برهمنی ساختهاند دل شهید غم او بود که از شهر وجود آمد آواره که جای دهنی ساختهاند حلهها سوختهاند اهل بهشت از غیرت تا شهیدان تو گلگون کفنی ساختهاند تیر آن غمزه حلال است ولی جمعی را که ز دل جامه و از جان بدنی ساختهاند لذت شعر توعرفی به همه عالم گفت که ترا مایل شیرین دهنی ساختهاند