عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کو فنا تا زخمها شمشیر بر مرهم نهند بیخودی و هوشمندی سربه پای هم نهند عمر فرصت کوته است و دست یغمایی دراز تنگ چشمان را بگو تا برگ عشرت کم نهند گرفشانم درد دردی بر دل آسودگان تهمت بیداری صد شور از ماتم نهند اشک ریزان ترا نازم که از لخت جگر یک چمن گل در کنار قطره شبنم نهند رحمتش درفعل داروخانه را خندان کند زخمها را تا به چاک جامهها مرهم نهند اهل دل عرفی اگر یابند فرمان طرب قصر شادی را بنا هم در زمین غم نهند