عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب تا سحر کنم عجز، تا بوسم آستان را آخر سپارشی کن، بیدرد پاسبان را کین را به مهر مفروشای عشق دوست دشمن زین بهترک فرا گیر یاران خرده دان را تا کی فروشم آخر بیسود گوهر مهر هر چند گفته باشم من دوستم زیان را من بلبل بهشتم اما درین گلستان در روز بد نهادم بنیاد آشیان را پروای کشتنم نیست اما به موسم گل آب و هوای گلشن آتش کند جهان را بشنو ترانه عشقای بلبل بلاغت بیدار ساز گوشت در خواب کن زبان را عشقم ببست و افکند در پیش درد و محنت سلطان شکار لاغر بخشد ملازمان را عرفی نکرد صیدی در دشت معرفت لیک بنشاند پر به ناوک، بر بسته زه کمان را