عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر دل عنان فرصت از آغاز میگرفت کام ابد ز طالع ناساز میگرفت گر سایه همای سعادت نمیگذاشت کبک دری ز چنگل شهباز میگرفت گر در کمین وسوسه هشیاری کس است جاسوس طبع خانه برانداز میگرفت گر در فریب گاه سلامت نمیغنود صد دزد خانگی به در راز میگرفت پیمانه غرور لیالب نمیکشید گر ساغری ز مردم طناز میگرفت گر میگذاشت غمزه سافی به دست صبر از دست او پیاله به عهد ناز میگرفت یک جام بیتبسمی اکنون نمیدهد مشتی که زهر چشم ز من باز میگرفت عرفی ز پا فتاده همین بود در جهان مرعی که کام خویش ز پرواز میگرفت