عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیست نکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست مرا ز چشم تو هر شیوهای که باید هست همین نهفته نگههای آشناست، که نیست ز فتنههای جمال تو هر که بود رمید کنون رمیده ز حسنت همین حیاست، که نیست دلی که چشم تو بیمارش از کرشمه نکرد به ناز بالش غم تکیهاش سزاست، که نیست نهاد مرهم لطفی به دل که در دو جهان به غیرت از دل چاکم همین وفاست، که نیست پس از ملال در آمد یه سینه، یار و بگفت که نیم جان تو عرفی کجاست، که نیست