عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچ گه ناله من گوش زد آن مه نیست وین کمندی است که از بام فلک کوته نیست آن چنان مست جمال است که شب تا به سحر میکشد جام و ز کیفیت میآگه نیست بر حذر باش که در چه نفتد یوسف دل کاین زمان اهل مدد را گذری بر چه نیست هر دم از انجمنی میشنود بوی تو دل هر نفس گر به دری روی نهد گمره نیست سعی ما بیاثر از طبع وفا، دشمن دوست گر تو دامن بکشی دست کسی کوته نیست پیش عرفی مده از دست عنان کاین صیاد خویش ابله بنمودست ولی ابله نیست