عرفی شیرازی | غزلها | غزل شماره ۱۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن فتنهای که مرا از تو التماس نیست تا هست او به ملک دلم روشناس نیست گر خلق پاسبان متاع سلامتاند محنت متاع ماست که محتاج پاس نیست با گفته در مساز که گفتار پرده است هر نکتهای که گفته شود بیلیاس نیست شیر آیدم به راه و بر او بر غلط کنم ور نه به راه عشق مگس بیهراس نیست منزل شناس عشق گرامی بود ولی منزل چو نیست قیمت منزل شناس نیست عرفی به شکر نعمت غم کوتهی مکن کز دوست دشمنان بتر از ناسپاس نیست