عراقی | عشاقنامه | فصل پنجم | مثنوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن پری، بعد از آنکه تیر انداخت گلخنی زخم خورده را بشناخت اندر آمد ز اسب پیشش شد مرهم اندورن ریشش شد نفسی راه لطف پیش گرفت سر او برکنار خویش گرفت عاشقان را به لطف بنوازند دلبران، بعد از آنکه اندازند تا خدنگی ندوختش بر جان نگرفتش به ناز بر سر ران تاب وصلش نداشت آن پر درد جان بداد و وداع جانان کرد گر تو از عاشقان قلاشی کم از آن گلخنی چرا باشی؟ عاشقی با بلاکشی باشد کار مجنون مشوشی باشد چون که توی تو شد بدل به صفا خواه تیر جفا و خواه وفا هدفی را که بیم سر نبود خوردن تیر را خطر نبود تیر معشوق را هدف شایی از دل و جان اگر برون آیی همگی روی تا نیارد دوست به تو تیری نمیزند بر پوست
هر که را نیست عیش خوش بیدوست این مناجات میکند: کاری دوست جان ما گوهری است بیش بها کالبدهای ما چو مزبلها اندرین مزبله چه میپاییم؟ روی بنمای، تا برون آییم گرچه از تو به بوی خرسندیم هم به دیدارت آرزومندیم عاشقا، راز عاشقان بشنو هم ز بیدل حدیث جان بشنو گوش کن سر این فسانه ز من گلخنی جان توست و گلخن تن گرچه در جان توست کان علوم در تنت هست گلخنی ز ظلوم آنکه در جان تو را اصول نهاد لقب جسم تو جهول نهاد تا تو از خویشتن برون نایی دیده دل به دوست نگشایی چون برون آمدی، فدا کن جان تا ببینی مگر رخ جانان