عراقی | عشاقنامه | فصل پنجم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در هوای تو جان و تن بارست جان فدا کرد عاشق و وارست صید خود را چرا زنی تو به تیر؟ کو به دام تو خود گرفتار است در هلاک دلم چه میکوشی؟ چون که بیچاره خود درین کار است دل بسی در غمت به خون غلتید لیکن این بار خود سبکبار است ای شبم روز با تو، بیرخ تو روز روشن مرا شب تار است عاشقان پیش چون تو صیادی جان فدا میکنند و ناچار است من ز تیرت امان نمیطلبم لیکنم آرزوی دیدار است
تیری، ای دوست، برکش از ترکش پس به آبروی چون کمان درکش هان! دلم گر نشانه میخواهی زدن از توست و از من آهی خوش کی ز تیرت الم رسد؟ که مرا دیده در حیرت است و دل در غش یابم از دیدن تو آب حیات ور بسوزانیم تو در آتش خواه نوش است و خواه زهرآلود شربت از دست دوست خوش درکش ور دهد غیر شربت نوشت نیش دان و به خاک ریز و مچش به عراقی مگو: بیا بر من خویشتن را بگوی، ای دلکش