عراقی | عشاقنامه | فصل نهم | مثنوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیدهای پاک بین همی باید تا که حسنش جمال بنماید حسن جانان به جان توان دیدن نه به هر دیده آن توان دیدن ای که خوانی به عشق مغرورم هیچ عیبم مکن، که معذورم گر جمال بتم نظاره کنی بدل سیب دست پاره کنی گر تو شکل و شمایلش بینی قد و گیسو حمایلش بینی همچو من، دل اسیر او شودت بت پرستیدن آرزو شودت کیست کو را دو چشم بینا بود پس رخ خوب او دلش نربود؟ هیچ کس دیده بصیر نداشت که دل و جان به حسن او نگذاشت از جمالش نمیشکیبد دل میبرد عقل و میفریبد دل آن لطافت که حسن او دارد دل صاحبدلان به دام آرد عشق رویش همی کند پیوست حلقه در گوش عاشقان الست
ای خوش و فارغ، از غم ما پرس عاشقان ضعیف را واپرس عجز من بین، دعای من بپذیر میتوانی، به لطف دستم گیر داری از عاشقان خویش ملال خون ایشان چراست بر تو حلال؟ به کسی التفات کن نفسی که ندارد به جز تو هیچ کسی فارغی از درون صاحب درد مکن، ای دوست، هرچه بتوان کرد گر تو خوبی و ما ضعیف و فقیر تابت، ای خور، ز ذره باز مگیر رخ به ما مینما و جان میبخش بر دل ریش عاشقان میبخش