عراقی | عشاقنامه | فصل نهم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آشکارا نهان کنم تا چند؟ دوست میدارمت به بانگ بلند دلم از جان خویش دست بشست بعد از آن دیده بر رخ تو فکند عاشقان تو نیک معذورند زان که نبود کسی تو را مانند دیدهای کو رخ تو دیده بود به خیال تو کی شود خرسند؟ روی بنما، نظر تو باز مگیر از من مستمند زار نژند بر تن ما تو حاکمی، ای دوست خواه راحت رسان و خواه گزند ای ملامت کنان مرا در عشق گوش مینشنود ازینسان پند گرچه من دور ماندهام ز برت با خیال تو کردهام پیوند آن چنان در دلی، که پندارم ناظرم در تو دایم، ای دلبند تو کجایی و ما کجا؟ هیهات! ای عراقی، خیال خیره مبند
نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار میبینم حیرتم غالب است و دل واله نیست پروای عقل، یا دینم سخنی کز تو بشنود گوشم خوشتر آید ز جان شیرینم در جهان، گر دل از تو بردارم خود که بینم؟ که بر تو بگزینم؟ کرمی کن، گرم نخواهی کشت هم بدان ساعدان سیمینم در جهان غیر عشق نپرستم عشقبازی است رسم و آیینم با عراقی، که عاجز غم توست خردهگیری مکن، که مسکینم