عراقی | عشاقنامه | فصل سوم و چهارم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جنت قرب جای ایشان است نور رضوان صفای ایشان است جان من در هوای ایشان است تن من خاک پای ایشان است عقل کل هست گنگ و لایعقل هر کجا ماجرای ایشان است آفتابی، که عرش ذره اوست مطلعش بر سمای ایشان است به ازل، چون قبول یافتهاند ابد اندر بقای ایشان است همه در عشق خود فنا طلبند که بقا در فنای ایشان است حلم و ترک و حیا نشانهشان علم و تقوی لوای ایشان است از جناب خدای در دو جهان این مراتب برای ایشان است این مراتب به ذات ایشان نیست کین کرم از خدای ایشان است هرچه اندر جهان عراقی یافت اثری از عطای ایشان است
هر دلی کان به عشق مایل نیست حجره دیو دان، که آن دل نیست زاغ، گو: بیخبر بمیر از عشق که ز گل، عندلیب غافل نیست دل بیعشق چشم بینور است خود ببین حاجب دلایل نیست بیدلان را جز آستانه عشق در ره کوی دوست منزل نیست هر که مجنون شود درین سودا ای عراقی، مگو که عاقل نیست