عراقی | عشاقنامه | فصل دهم | مثنوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عکس هر مویت، ای بت رعنا در دماغم رگی است از سودا از وصال قد توای دلدار نیست جز گیسوی تو برخوردار فرق کردن به چشم سر نتوان موی فرق تو را، ز موی میان شد دلم، تا شدم گرفتارت به طمع طرههای طرارت موی زلفت فراز عارض خوش سوخت ما را، چو موی در آتش ای ربوده دلم به پیشانی الحق آن نیز هم به پیشانی نور ماه است، یا شعاع جبین؟ شمع پروانه سوز؟ یا پروین؟ مانده زان غمزه در شگفتم من هست بیمار و مست و مردافکن رخ تو خسته جان تواند دید چون بدین دیده آن تواند دید؟ لب لعلت، که روح بخش دل است برگ گل از لطافتش خجل است عاشقان تو پاکبازانند صید عشق تو شاهبازانند
اگر، ای آرزوی جان که تویی باز بینم تو را چنان که تویی شوم از قید جسم و جان فارغ به تو مشغول وز جهان فارغ گر تو روزی به گفتن سخنی التفاتی کنی به مثل منی چون حدیث تو بشنود گوشم رود از حال خویشتن هوشم دیده را دیدن تو میباید دیدنت گرچه شوق افزاید بسته عقل و هوش را زین پس چشم جادو و خال شوخ تو بس هر نفس چشم شوخت، از پی ناز شیوه تازه میکند آغاز لبت آب حیات جان من است شوق پیدا غم نهان من است با لبت، کو حیات شد جان را قدر نبود خود آب حیوان را مشکن دل، چنان که عادت توست که دلم مخزن محبت توست نه فراغت به حسب حال منت نه مجالی که بشنوم سخنت گر به سالیت نوبتی بینم بود احیای جان مسکینم با تو بینم رقیب و من گذران دیده بر هم نهاده، دل نگران جان ما را تعلقی که به توست با خود آوردهایم، آن ز نخست هر چه دل را بدان نباشد آز دیده فارغ بود ز دیدن باز دل بخواهد که دیده را بیند دیده حیران، که تا کجا بیند؟ اندران ره کزو نشان جویند سر فدا کرده، ترک جان گویند
جز حدیث تو من نمیدانم خامشی از سخن نمیدانم در کمند غم تو پا بستم وز میاشتیاق تو مستم دیده ما، اگر چه بینور است لیک نزدیک بین هر دور است ساکن است او، مگر تو بشتابی در نیابد، مگر تو دریابی گرچه ما خود نه مرد عشق توایم لیک جویان درد عشق توایم طالبان را ره طلب بگشای راه مقصود را به ما بنمای دل و دنیای خویش در کویت همه دادم به دیدن رویت یارب، این دولتم میسر باد که به دیدار دوست گردم شاد