عراقی | عشاقنامه | فصل دهم | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای ربوده دلم به رعنایی این چه لطف است و این چه زیبایی؟ بیم آن است کز غم عشقت سر برآرد دلم به شیدایی از جمالت خجل شود خورشید گر تو برقع ز روی بگشایی زیر برقع، چو آفتاب منیر اندر ابر لطیف پیدایی در جمالت لطافتی است، که آن در نیابد کمال بینایی آن ملاحت، که حسن روی تو راست کس نبیند، مگر تو بنمایی منقطع میشود زبان مرا پیش وصف رخ تو، گویایی روز و شب جان به عاشقان دادن از برای تو و تو خود رایی نیست بیروی تو عراقی را بیش ازین طاقت شکیبایی
دل دیوانه باز بر در عشق به دمی درکشید ساغر عشق باز جانم به مهر دربند است مهره گرد آمده به ششدر عشق کرد بازم مشام جان خوشبو نکهتی از بخور مجمر عشق وه! که ناگه بسر برآید باز دیگ سودای ما بر آذر عشق نامه دوست زیر پر دارد در هوای دلم کبوتر عشق حسن روی تو میرباید دل ورنه دل را نبود خود سر عشق گر عراقی بدی خریدارت لایق وصل بود و در خور عشق
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم، نمیتوان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن؟ دوست میدارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟ وصف حسن جمال خود خود گو حیف باشد به هر زبان گفتن تا به حدی است شکر دهنت که نشاید سخن در آن گفتن گر نبودی کمر، میانت را کی توانستمی نشان گفتن؟ ز آرزوی لبت عراقی را شد مسلم حدیث جان گفتن