عراقی | عشاقنامه | فصل اول | مثنوی
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشقان ره به عشق میپویند درس تنزیل عشق میگویند از میعشق اگر چه بیخبرند راه جانان به جان همی سپرند از شراب الست مستانند تا ابد جمله میپرستانند از میشرق دوست مست شدند همه در پای عشق پست شدند خویشتن را ز دست از آن دادند کاندر آن کوی رخت بنهادند از مینیستی چو بیخبرند راه عشقش بسر چگونه برند؟ عشق را رهگذر دل و جان است اولش طعنه در دل و جان است دلم این مستی از الست آورد این طلب زان هوا به دست آورد دوست آنجا نظر چو بر ما کرد اثر آن ظهور پیدا کرد این صفا زان نظر پدید آمد عشق را آنجا مگر پدید آمد آرزومند آن نظر ماییم روز و شب اندرین تمناییم شده در هر دلیش پیوندی کرده در پای هر یکی بندی
دل ما، چون چراغ عشق افروخت خرمن خویشتن به عشق بسوخت انجم افروز اندرون عشق است علت حکم کاف و نون عشق است چون ز قوت سوی کمال آمد کرسی تخت لایزال آمد عشق معنی صراط عشاق است عشق صورت رباط عشاق است تا ازین راه بر کران نشوی در خور خیل صادقان نشوی چون تویی صورت و تویی معنی مکن از عشق خویشتن دعوی خویشتن را مبین، چو عشق آمد شربت عشق بیخود آشامد هر که زین باده جرعهای بخورد به تن و جان خویش کی نگرد؟ اندرونی که درد او دارد هرگز او را زیاد نگذارد هر محبت، که در دلی پیداست بیشک آن انقطاع غیر خداست ابجد عشق، هر که خواهند نخست ز آنچه آموخت لوح ذهن بشست چون دلت تخته را فرو شوید با تو این راز خود دلت گوید ای دل، ای دل، خمیر مایه تویی طفل را هست شیر و دایه تویی جای عشقی و جای معشوقی همگی از برای معشوقی میروی در سرای خستهدلان این کرم بین تو با شکستهدلان منزلش دل شد و هوایش عشق دوستش دل شد، آشنایش عشق
آفت عاشقی نه از سر ماست این بلا خود ز انبیا برخاست داشت بر یوسف و زلیخا دست در جهان خود ز دست عشق که رست؟ تا دلم را هوای باطل بود جانم از ذوق عشق عاطل شد چون ز سیمرغ دید شهپر عشق همچو داود میزند در عشق با دلش مهر خود بیامیزد پس به مویی دلش بیاویزد عشق چون دستبرد بنماید انبیا را ز کیش برباید اندرین کوی از آرزوی غزال خوکبانی همی کنند ابدال عاشق ار راز خود بپوشاند وز ورع شهوتش فروماند به حقیقت مرید عشق بود چون بمیرد شهید عشق بود بعد ازین دست ما و دامن عشق ما شده خوشه چین خرمن عشق