عراقی | عشاقنامه | فصل اول | غزل
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیجمال تو، ای جهان افروز چشم عشاق تیره بیند روز دل به ایوان عشق بار نیافت تا بکلی ز خود نکرد بروز در بیابان عشق ره نبرد خانه پرورد «لایجوز» و «یجوز» چه بلا بود کان به من نرسید؟ زین دل جان گداز درداندوز عشق میگویدم که: ای عاشق چاک زن طیلسان و خرقه بسوز دیگر از فهم خویش قصه مخوان قصه خواهی، بیا ز ما آموز بنشان، ای عراقی، آتش خویش پس چراغی ز عشق ما افروز
دل من، چون به عشق مایل شد عشق در گردنش حمایل شد چون دل و عشق متفق گشتند دل من عشق گشت و او دل شد گاه بر رست چون نبات از گل از دلم عشق و گاه نازل شد روی بنمود و دل ببرد و نشست کار من در فراق مشکل شد من نمیدانم این بلا، دل را از چه افتاده وز چه حاصل شد؟ ای عراقی، مکن شکایت دل این بس او را که عشق منزل شد