عذب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عذب . [ ع َ ذَ ] (ع اِ) خاشاک . ◄ آنچه از بچه دان برآید بعد ازولادت . ◄ خرقه ٔ زن نوحه سرا که در وقت نوحه بر میان بندد. ◄ کرانه ٔ هر چیزی . ◄ سر قضیب شتر. (از قطرالمحیط) (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ چرم پاره که سپس پالان آویزند. (از قطرالمحیط) (منتهی الارب ). مفرد آن عذبة است . ◄ نام درختی است . (منتهی الارب ).
عذب . [ ع َ ] (ع مص ) ناخوردن از شدت عطش . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ بازداشتن کسی را. (از اقرب الموارد). باز ایستادن و گذاشتن . (از منتهی الارب ). امتناع از چیزی یا کسی . (از اقرب الموارد). ◄ بند گذاشتن برای تازیانه . (از اقرب الموارد).
عذب . [ ع َ ذَ ] (ع اِ) ج ِ عذبة. (ناظم الاطباء). رجوع به عذبة شود.