عدیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عدیل . [ ع َ ] (ع ص، اِ) مثل . مانند. همتا. همانند. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط). ج، عُدَلا. ◄ هم کجاوه . (از اقرب الموارد). دو کس که هر دو جانب یک کجاوه نشینند هر یکی مر دیگری را عدیل باشد. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). ◄ برابر در قدر و مرتبت . (غیاث اللغات ). ◄ هم شأن . هم رتبه . رقیب : خرد و جهل کی شوند عدیل برز را نیست آشنا ردّاس . ناصرخسرو. بارت ز خرد باید و طاعت به سوی آنک او را نه عدیل است و نه فرزند و نه یار است . ناصرخسرو. تا دهک راه سخت شوریده ست جفت عقل تو و عدیل هنر. مسعودسعد. ◄ هم وزن . عدیلک هو الذی یعادلک فی الوزن والقدر. (قطرالمحیط). هم سنگ . ج، عُدلاء. ◄ همسر. (منتهی الارب ) : نیم روز اندر بهشت آدم عدیل ملک بود هفتصد سال از جگر خون راند، بر سنگ و گیا. سنایی . ◄ شوهران دو خواهر.
عدیل .[ ع ُ دَ ] (اِخ ) ابن فرج . شاعر است . (منتهی الارب ).