عالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ ع. ] (ص.)<BR>۱- بلند، رفیع.<BR>۲- شریف، بزرگوار.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (ص.) ۱- بلند، رفیع. ۲- شریف، بزرگوار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عالی . (ع ص ) بلند، مقابل سافل . و منه أتیته من عال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ رفیع و بلند. (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کلان . (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء). رجل عالی الکعب ؛ مرد شریف . (منتهی الارب ) : اندک اندک علم یابد نفس چون عالی بود قطره قطره جمع گردد و آنگهی دریا شود. ناصرخسرو. و آن درجت شریف و رتبت عالی . (کلیله و دمنه ). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای متعال . ◄ (ص ) بزرگوار و فاضل . سرافراز. (ناظم الاطباء). ◄ در اصطلاح درایت و نزد محدثان عبارت است از سندی که در آن علو باشد و مقابل او نازل است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). سندی که سلسله ٔ آن کوتاه تر از دیگر اسناد باشد و با واسطه ٔ کمتر نقل شود. ◄ در اصطلاح معانی و بیان و نزد بلغا آن است که شاعر الفاظ فصیح در ترکیب چنان به جزالت ربط دهد که پنداشته آید که کلمه کلمه لطافت درجه درجه پذیرفته و پایه پایه در خوبی ارتقاء یافته و وی را اشعار از اشعار مردمان به مرتبت عالی تر بود که فصحاء به علو مرتبت او اقرار کنند.کذا فی مجمع الصنایع. (کشاف اصطلاحات الفنون ص ١٠٧٧). ♦ باب عالی ؛ درگاه سلطان عثمانی را میگفتند. ♦ جاه عالی ؛ عالی جاه . پایه و مرتبه ٔ بلند. و رجوع به عالیجاه شود. ♦ درگاه عالی ؛ درگاه شاه : قضات و صاحب بریدان درگاه عالی یا وی و نائبان وی باشند. (تاریخ بیهقی ص ٢٦٤). ♦ دیوان عالی کشور ؛ عالیترین مرجع قضائی . رجوع به دیوان ... شود. ♦ رأی عالی ؛ رأی ثاقب و صائب و بلند : و رأی عالی چنین اقتضا میکند که ... (تاریخ بیهقی ص ٢٧١). و آنچه را رأی عالی بفرماید. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٨). ♦ فرمان عالی ؛ فرمان که از مافوق صادر شود : فرمان عالی رسید به خط بونصر مشکان . (تاریخ بیهقی ). ♦ لفظ عالی ؛ لفظ و گفتار شاه : و مثالها از لفظ عالی بشنود. (تاریخ بیهقی ص ٧٢). ♦ مجلس عالی ؛ مجلس سلطان . ♦ همت عالی ؛ همت بلند.
عالی . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان بیضا بخش اردکان شهرستان شیراز. واقع در ٢٨هزارگزی جنوب خاوراردکان و سه هزارگزی راه فرعی زرقان به بیضا و دارای ٣٦ تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
عالی . (اِخ ) دهی است از دهستان برخون شهرستان بوشهر بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در ١٢٦هزارگزی جنوب خورموج در ساحل خلیج فارس . ناحیه ای است جلگه ای و گرمسیر، مرطوب و مالاریایی و ٨١ تن سکنه دارد. اهالی فارسی زبانند آب آن از چاه تأمین میشود و محصولاتش غلات و خرما است، و مردم آن به کشاورزی اشتغال دارند. راه آن شوسه ٔ سابق بوشهر - لنگه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
بلند، رفیع، مرتفع ممتاز، نفیس بزرگ، شریف، متعالی، والا (متضاد: دانی)
واژگان فارسی سره واژهدان
والا جایگاه، والا، شگرف، بلند پایه، بسیار خوب، برسو، برجسته، برتر، بالنده، ارجمند