عاقبت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عاقبت . [ ق ِ ب َ] (ع اِ) عاقبة. پایان هر چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فرجام . سرانجام : وی هشیار بود و سوی عاقبت نیکو نگاه کردی . (تاریخ بیهقی ص ١٥٧). بد نسگالد به خلق بد نبود هرگزش وانکه بدی کرد هست عاقبتش بر ندم . منوچهری . و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری . (کلیله و دمنه ). عاقبتی هست بیا پیش از آن کرده ٔ خود بین و بیندیش از آن . نظامی . یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانی خیر گردان تو که ما در طلبش خواب و خوریم . خاقانی . که از چنگال گرگم در ربودی چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی . سعدی (گلستان ). گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری . مولوی .