ظهیر فاریابی | قطعات | شماره ۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بزرگوارا سالی زیادت است که من به جام نظم میمدح تو همی نوشم ندیدهام ز تو نانی چنانک بر گویم نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند نهاد باید ناچار پنبه در گوشم مباش غافل اگر چه من از شمایل خوب حکیم سیرت و نیکو نهاد و خاموشم به گاه نظم چو من بر سخن سوار شوم کشند غاشیه اقران به عجز بر دوشم به مدح و هجو همه کس گه شکایت و شکر چو آفتاب بتابم چو بحر بخروشم به مدح خویش مرا گر صلت همی ندهی ازین حدیث نه غمگین شوم نه بخروشم من ار ز هجو تو بیتی دو، برکسان خوانم نهند تخته دیباهمی در آغوشم به زر سرخ ز من چون هجای تو بخرند رضا دهی که به نرخی تمام بفروشم؟