طلی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلی کردن . [ طِ لا ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندودن . (زمخشری ). مالیدن . (زمخشری ). بیالودن . (دستور اللغة) : نارنج چو دو کفّه ٔ سیمین ترازو هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو. منوچهری . بگیرند برگ غارده درمسنگ، عاقرقرحا پنج درمسنگ ... و با ده ستیر زفت رومی بسرشند و بر کاغذ طلی کنند و بر آن موضع دوسانند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ماهی از دریا آید بسوی شست بطبع گر طلی کرده بود بر سر آن شست فقاع . سوزنی . چون به زر آب قدح کردند مژگان را طلی میخ نعل مرکبان شاه کشور ساختند. خاقانی .