طلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(طَ) [ ع. ] (اِ.) زر ورق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(طَ) [ ع. ] (اِ.) زر ورق.
(طِ) (اِ.) طلا، زر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلی . [ طَ لا ] (ع اِ) کالبد. (منتهی الارب ). شخص . (منتخب اللغات ). ◄ قطران مالیده . ◄ مرد نیک بیمار. ج، اطلاء. (منتهی الارب ). مرد سخت بیمار. (منتخب اللغات ). ◄ خواهش نفس . گویند: قضا طلاه ؛ ای هواه . (منتهی الارب ).
طلی . [ طَل ْی ْ ] (ع مص ) قطران مالیدن شتر را. (منتهی الارب ). اندودن . (دهار) (تاج المصادر) : و ماءالشعیر بیست وچهار گونه بیماری معروف را سود دارد و از آن ... طلی خایه وطلی سر و طلی سینه و طلی پهلو و طلی جگر و طلی شکستگی و طلی ضلع و طلی سوختگی و طلی نقرس ... را. (نوروزنامه ). فیقلعونه [ یقلعون الانیون ] و یطلونه علی ازجّة النشاب . (ابن البیطار). ◄ بازداشتن . ◄ پای بچه ٔ چهارپایان بستن . (دهار). گویند:طلیت الطلاء؛ اذا ربطته و جسته . ◄ چرکین شدن دندان . (منتهی الارب ). زرد شدن دندان . (زوزنی ).
طلی . [ طُ لا ] (ع اِ) ج ِ طُلیة.
مترادف و متضاد واژهدان
طلا، زر، عسجد ضماد، مرهم