طلح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طلح . [ طُل ْ ل َ ] (ع ص، اِ) ج ِ طالح . (منتهی الارب ). بدکرداران . رجوع به طالح شود.
طلح . [ طَ ل َ ] (اِخ ) نام موضعی است . اعشی گوید : کم رأینا من اناس هلکوا و رأینا المرء عَمْراً بطلح . (معجم البلدان ). و گویند «ذوطلح » نام موضعی است که اعشی آنجا به خدمت عمرو رسید و شعری در مدح وی سرود که بیت فوق از آنجمله است و برخی معتقدند که اعشی در این شعر خویش از ذوطلح تیمناً به طلح بمعنی نعمت اکتفا کرده است . ابودواد الایادی گوید : تعرف الدار و رسماً قد مصح و مغانی الحی فی نعف طلح . ◄ و گویند «ذوطلح » موضعی است که حطیئه در شعر خویش ذکر وی آرد بدینگونه : ماذا تقول لافراخ بذی طلح حمرالحواصل لا ماء و لا شجر... و نیز گفته اند «ذوطلح » موضعی است پائین طائف ازآن ِ بنی محرز و همان است که حطیئه ذکر وی آرد و هم گفته اند طلح موضعی است دیگر به بلاد بنی یربوع . و نیز گفته شده است که «ذوطلح » موضع دیگری است . (معجم البلدان ).
طلح . [ طَ ل َ ] (ع اِ) نعمت . (منتهی الارب ) : کم رأینا من اناس هلکوا و رأینا المرء عَمْراً بطلح . ابن السکیت گوید: طلح در این شعراعشی اسم موضعی است، اما دیگران گویند که اعشی در موضعی بنام ذوطلح به خدمت عمرو رسید و در شعر خویش ازذوطلح تیمناً به طلح بمعنی نعمت اکتفا کرد. (معجم البلدان ). رجوع به ماده ٔ بعد شود. ◄ (اِمص ) تازگی . ◄ نازکی . ◄ درد شکم ستور از خوردن طلح . (منتهی الارب ).