طعنه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طعنه زدن . [ طَ ن َ / ن ِ زَ دَ] (مص مرکب ) عیبجوئی کردن . ◄ مجازاً، توبیخ و سرزنش کردن . بد گفتن . خرده گرفتن : به دل کین همی داشت [ گرزم ] ز اسفندیار ندانم چه شان بود ز آغاز کار هر آنجا که آواز او آمدی از او زشت گفتی و طعنه زدی . دقیقی (از شاهنامه ). ما را بدان لب تو نیاز است در جهان طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی . کسائی . چه زنی طعنه که با هیزان هیزند همه که توئی هیز و توئی مسخره و شنگ و مشنگ . خطیری . به یتیمی و دوروئیت همی طعنه زنند نه گل است آنکه دوروی و نه دُر است آنکه یتیم . اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٩). چند زنی طعنه ٔ باطل که تو مرتبت یاران را منکری . ناصرخسرو. طعنه چه زنی مر مرا بدان کم از خانه براندند اهل عصیان . ناصرخسرو. ز رغم آنکه به خاقانی تو طعنه زنند غم تو شادی من شد که شادمان بادی . خاقانی . ای طعنه زده به دیگرانم در کاهش جان من فزوده . خاقانی . بر طرز عنصری رَوَد و خصم عنصری است کاندر قصیده هاش زند طعنه های چست . خاقانی . از دست عشق چون به سفالی شراب خورد طعنه نخست در گهر جام جم زند. خاقانی . مرا طعنه مزن در عشق فرهاد به نیکی کن غریب مرده را یاد. نظامی . چه طعنه زنی مرا که من نیز در سوختنم به بی قراری . عطار. که صواب این است و راه این است و بس کی زند طعنه مرا جز هیچکس . مولوی . آنکه میلرزد ز بیم رد او آنکه طعنه میزند بر جد او. مولوی . طعنه بر عیب دیگران مزنید. (گلستان ). همه حمال عیب خویشتنیم طعنه بر عیب دیگران چه زنیم . سعدی . یاسمین روئی که سرو قامتش طعنه بر بالای عرعر میزند. سعدی . چون صدف پروردم اندر سینه دُرّ معرفت تا به جوهر طعنه بر دُرهای دریائی زدم . سعدی . طعنه برحیرت سعدی نه به انصاف زدی کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند. سعدی . به طعنه ای زده باد آنکه بر تو خواهد بد که بار دیگرش از سینه برنیاید وای . سعدی . کجائی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب . سعدی . ترا آسمان خطبه مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت . سعدی . یکی طعنه میزد که درویش بین زهی پارسایان پاکیزه دین . سعدی (بوستان ). طعنه بر من مزن به صورت زشت ای تهی از فضیلت انصاف تن بود چون غلاف و جان شمشیر کار شمشیر میکند نه غلاف . جامی (بهارستان ). سزد گر طعنه حیوانی زند بر زاهدان طالب که باز از دست ساقی جرعه ای نوشید و آدم شد. طالب آملی (از آنندراج ). ♦ امثال : گذشت آنکه عرب طعنه بر عجم میزد .