طعمه دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طعمه دادن . [ طُ م َ /م ِ دَ ] (مص مرکب ) غذا دادن . قوت دادن : از آتش طعمه خواهم داد دل را چو دل خرسند شد گو خاک خور تن . خاقانی . ناگزیر است مرا طعمه ٔ موران دادن گر نه موران به سر کان شدنم نگذارند. خاقانی . آسمان هر دم کشد و آنگه دهد کشتگان را طعمه ٔ اجرام خویش . خاقانی . هجر توام که خون جگر طعمه می دهد گر تو به خوان وصلش مهمان نمیکنی . خاقانی .