طالح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
طالح . [ ل ِ ] (ع ص ) ضد صالح . و فی الحدیث : لولا الصالحون لهلک الطالحون . ج، طُلَّح . (منتهی الارب ). ج، طالحون و طالحین . مرد بدکردار. (غیاث اللغات ). تبهکار. بدکار. فاسد. بدمرد. (زمخشری ). ◄ بی سامانکار. ج، طُلَحاء. (ربنجنی ). مرد بیسامان . (مجمل اللغة) (تفلیسی ) (دهار) (دستور اللغه ٔ ادیب نطنزی ) : صحبت صالح ترا صالح کند صحبت طالح تراطالح کند. مولوی . صالح وطالح بصورت مشتبه دیده بگشا بو که گردی منتبه . مولوی . دختری خواهم ز نسل صالحی نی ز نسل پادشاهی طالحی . مولوی . صالح و طالح متاع خویش فروشند تا که قبول افتد و چه در نظر آید؟ حافظ. ◄ شترماده ٔ مانده . (منتهی الارب ).
طالح . [ ل ِ ] (اِخ ) نام پیشین ایستگاه شماره ٔ ١٥ راه آهن شمال بوده است که فرهنگستان آن را به «تاله » تبدیل کرده است . (لغات فرهنگستان ١٩، ١٣١٨ هَ . ش .).