صورتگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صورتگر. [ رَ گ َ ] (ص مرکب ) نقاش . مصور. تصویرساز : چنو سوار نداند نگاشتن بقلم اگرچه باشد صورت گری بدیعنگار. فرخی . از کف ترکی دلارامی که از دیدار اوست حسرت صورتگران چین و نقاشان گنگ . امیرمعزی . صورتگر چین از حسد صورت خوبش هم خامه شکسته ست و هم انگشت گزیده ست . امیرمعزی . شنگرف ز اشک من ستاند صورتگر این کبود ایوان . خاقانی . من آن صورتگرم کز نقش پرگار ز خسرو کردم این صورت نمودار. نظامی . مگر نقشی از کلک صورتگری نگاریده بینند بر دفتری . نظامی . هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز نقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد. حافظ. ◄ خالق . مصور. آفریننده : صورتگر جوهر هم جوهر بود ایراک صورت نپذیرد ز عرض هرگز جوهر. ناصرخسرو. بگذاشت خواهد ایدرش بر رغم او صورتگرش جز خاک هرگز کی خورد آنرا که خاک آمد خورش . ناصرخسرو. ای رأی تو بر سپهر تدبیر صورتگر آفتاب تقدیر. (از سندبادنامه ). ♦ صورتگر علوی ؛ روح . روان : ترکیب تو سفلی و کثیف است ولیکن صورتگر علوی و لطیف است بدو در. ناصرخسرو.