صنعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنعی . [ص ُ ] (اِخ ) کلیبولی . او را دیوانی است به ترکی . وی بسال ٩٤١ هَ . ق . درگذشت . (کشف الظنون ذیل دیوان ).
صنعی . [ ص ُ ] (اِخ ) شاعر است . صادقی کتابدار نویسد: در فن شعر از راهنمایان من است و اکثر رسائل ضروری شعر را در حضور ایشان گذرانیده ام . متجاوز از سه سال ندیدم سر به بالین استراحت بگذارد. در تبریز شیفته ٔ عطار پسری بود. یک میل مسافت بین خانه ٔ خود و معشوق را پیوسته می پیمود. در فن علاقه بندی مهارتی داشت، چنانکه مصراعی را با کاشتن گل دو رنگ نوشته بود. از رنگ و افشان کاغذ و همچنین از سرنج و سفیدآب و لاجوردشویی اطلاع داشت . او راست : بغیر جور از آن تندخو نمی آید وفا خوش است ولیکن ازو نمی آید. رجوع به مجمع الخواص ص ٧٥ شود.
صنعی . [ ص ُ ] (اِخ ) نام او صنعاﷲ و از شعرای متقدم عثمانی و از اهالی بروسه است . وی سلطان سلیم خان ثانی را مدح میگفت . (قاموس الاعلام ترکی ).