صنعتی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنعتی . [ ص َ ع َ ] (اِخ ) صادقی کتابدار در مجمعالخواص نویسد: صنعتی در مشهد مقدس اقامت میکرد و بصنعت قالب تراشی شهرت دارد. شخصی از خود گذشته و فداکار است و طبع شعرش هم بد نیست . از اوست : ربوده صبرم از دل دلبری در آن رعنائی که لعل او نمکدانی بود بر خوان رعنائی . (مجمعالخواص ص ٢٩٣).
صنعتی . [ ص َ ع َ ] (ص نسبی ) منسوب به صنعت . صنعتگر. صانع. ج، صنعتیان : و هرچه صنعتیان بودند دست از صنعت بداشتندی و هرچه مؤمن بودندی جان پروردندی [ از آواز داود ] . (قصص الانبیاء چ سنگی تهران ١٣٢٢ ص ١٥٠).