صنعتگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صنعتگر. [ ص َ ع َ گ َ ] (ص مرکب ) هنرمند. افزارمند. صانع. دست ورز. آنکه صنعت داند : شأن صنعت بین و صنعتگر که در یک کارگاه از همان جنسی که سازد پنبه خارا ساخته . درویش واله ٔ هروی (از آنندراج ). ج، صنعتگران .
فرهنگ طیفی واژهدان
صنعتکار، استادکار، اوساکار، تکنیسین، کارگر ماهر کوزهگر، نجار، خیاط، معمار، بنا، نقاش، آهنگر، زرگر، مسگر، معدنچی، مکانیک، سرپرست کارگاه، فورمن (موارد بیشتر، کسبه، فروشگاه، شغل، کارگاه، مکانیک،)
واژگان فارسی سره واژهدان
ورزی، دست ور ورز، پیشه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی