صم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صم . [ ص ُم م ] (ع ص، اِ) ج ِ اَصَم ّ و صَمّاء. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ناشنوایان . کَران . کَرها : زبان بریده به کنجی نشسته صم ٌبُکم به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم . سعدی . به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم . سعدی . من ندانم خیر الا خیر او صم و بکم و عمی من از غیر او. مولوی (مثنوی ).
صم . [ ص َم م ] (ع مص ) کر شدن و نشنیدن . (منتهی الارب ). ◄ وقولهم صمت حصاة بدم ؛ یعنی کثرت خون بحدی است که اگر سنگریزه را اندازی شنیده نشود آنرا آوازی چرا که بر زمین نمی افتد. و قول امروءالقیس صمی ابنةالجبل از این معنی است و مراد از ابنةالجبل آواز کوه است یا سنگ بزرگ یا داهیه و بلا. ◄ هلاک گردیدن و مردن . ◄ سربند بستن شیشه را. (منتهی الارب ). سر شیشه استوار کردن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ زدن کسی را به سنگ . (منتهی الارب ).
صم . [ ص ِم م ](ع اِ) شیر بیشه . ◄ بلا. (منتهی الارب ).