صلح کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلح کردن . [ ص ُ ک َ دَ ] (مص مرکب )آشتی کردن . سازش کردن . مصالحه . مسالمة : ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست . سعدی . حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستم بنده ایم ار صلح خواهی کرد با ما یا نبرد. سعدی . گر صلح کنی لطیف باشد در وقت بهار مهربانی . سعدی . صائب هزار بار ترا بیش گفته ام با خلق صلح میکن و با خود بجنگ باش . صائب . رجوع به صلح شود.