صلح جو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صلح جو. [ ص ُ ] (نف مرکب ) خواهان صلح . جوینده ٔ صلح . طالب آشتی . آشتی طلب : ما سیکی خوار نیک تازه رخ و صلح جوی تو سیکی خوار بد جنگ کن و ترشروی . منوچهری . خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی . امیرمعزی . رجوع به صلح شود.