صفیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفی ا. [ ص َ یُل ْ لاه ] (اِخ ) لقب آدم ابوالبشر علیه السلام است . رجوع به آدم و رجوع به صفی شود.
صفیا. [ ص َ ] (اِخ ) اصفهانی . در عمل رمل آگاهی داشت طبعش خالی از لطفی نیست با حکیم شفائی معارضه داشته شعرش این است : مکن ناگشته از خاطرفراموشان فراموشم که چون از خاطرت رفتم ز خاطرها فراموشم به بازار محبت از پی سودای دل رفتم دچارم شد خریداری و سودا شد فراموشم . * سیمرغم وبال مگسی می طلبم آزادم و کنج قفسی می طلبم فریاد که فریادرسم خاموشی است خاموشم و فریادرسی می طلبم . (تذکره ٔ نصرآبادی ص ٣٠٥). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.