صفری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفری . [ ص َ ف َ ری ی ] (ع اِ) اول ازمنه . (منتهی الارب ). اول الازمنة و تکون شهراً. (قطر المحیط). ◄ بچه ٔ گوسپندان که در طلوع سهیل زاده باشد، سپس قیظی . (منتهی الارب ). نتاج الغنم مع طلوع سهیل و هو بعدالقیظی . (اقرب الموارد). ◄ باران که در اول خریف بارد. (منتهی الارب ). باران که در گرما آید. (مهذب الاسماء). ◄ نباتی که در اول خریف روید. (قطر المحیط). ◄ رفتن گرما و آمدن سرما. (قطر المحیط).
صفری . [ ص َ ف َ ] (اِخ ) تیره ای از شعبه ٔ جباره ٔ ایل عرب از ایلات خمسه ٔ فارس . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٨٧).
صفری . [ ص ُ ] (ص نسبی ) روی فروش . (مهذب الاسماء). رجوع به صفر شود.