صفا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(صَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)<BR>۱- آشتی کردن.<BR>۲- عیش و عشرت کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(صَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) ۱- آشتی کردن. ۲- عیش و عشرت کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفا کردن . [ ص َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشتی کردن . صلح کردن با : آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفائی بکنیم . حافظ. بیار باده و آماده ساز مجلس عیش که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده ست . عرفی (از آنندراج ). کاش آن شوخ جفاپیشه وفائی بکند با من بیدل و آرام صفائی بکند. امیر لاهیجی (از آنندراج ). باز در خاطر من گذشت که اندک خصومتی بود و زود صفا کردیم . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ١١٦). ◄ در تداول صوفیان گناباد نوعی مصافحه است که پنجه های یکدیگر را بهم داخل می کنند و هر یک دست دیگری را می بوسد. ◄ درتداول عامه : مردن . فلان کس صفا کرد؛ مرد.