صف کشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صف کشیدن . [ ص َ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) رده بستن . بصف ایستادن سپاه و نمازگزاران و جز آن : سپاه از دو رویه کشیدند صف همه نیزه و تیغو زوبین به کف . فردوسی . دو لشکربرابر کشیدند صف همه جانها برنهاده به کف . فردوسی . طرفداران که صف در صف کشیدند ز هیبت پشت پای خویش دیدند. نظامی . همه در زیر تخت پایه ٔ شاه صف کشیدند چون ستاره و ماه . نظامی . مهتران آمدند از پس و پیش صف کشیدند بر مراتب خویش . نظامی . رجوع به صف و صف بستن شود.