صرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صرد. [ ص َ رَ ] (ع مص ) سرمازده شدن . (منتهی الارب ). ◄ پشت ریش گردیدن اسب . (منتهی الارب ). زخم شدن موضع زین . ◄ پاره پاره برآمدن مسکه ٔ مشک . (منتهی الارب ). ◄ بازماندن دل کسی از کسی و سرد شدن . (منتهی الارب ). ◄ درآمدن تیر و درگذشتن . (منتهی الارب ). گذارده شدن تیر. ◄ خطا کردن تیر. از لغات اضداد است . (منتهی الارب ). ◄ سرما یافتن .
صرد. [ ص َ ] (ع مص ) گذارده شدن تیر. (تاج المصادر بیهقی ). بگذشتن تیر و آنچ بدان ماند. (المصادر زوزنی ). درگذرانیدن تیر از نشانه . (منتهی الارب ). ◄ سرما یافتن . (تاج المصادر بیهقی ). سرد شدن . (المصادر زوزنی ). ◄ (ص ) ساده . خالص از هر چیز. (منتهی الارب ). ◄ معرب سرد. سرما. برد. منه تقول : یوم صرد. (اقرب الموارد). ◄ (اِ) جای بلند از کوه . ◄ میخی که سرنیزه را بدان در نیزه محکم کنند. میخی در سنان که نیزه بدان منتظم گردد. ◄ لشکر عظیم . لشکر گران . (منتهی الارب ).
صرد. [ ص َ رِ ] (معرب، ص ) معرب سرد. بسیار سرد. ♦ یوم صرد ؛ شدیدالبرد. (اقرب الموارد). ◄ مرد توانا بر سرما.(منتهی الارب ). ◄ سرمازده . (مهذب الاسماء). الضعیف علی البرد. (از اقرب الموارد). ◄ فرس صرد؛ اسب پشت ریش . ◄ لبن صرد؛ شیر پریشان و پراکنده شده که بهم نشود. (منتهی الارب ).