صبر داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبر داشتن . [ ص َت َ ] (مص مرکب ) صابر بودن . شکیبا بودن : برین زمان و برآن ناکسان که دارد صبر مگر کسی که ز روی و حجر جگر دارد. ناصرخسرو. بیش ازاین صبر ندارم که تو هر دم بر قومی بنشینی و مرا بر سر آ تش بنشانی . سعدی . من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر توبگزینم . سعدی . که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست . (بوستان ). یکی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ . (بوستان ). وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ . سعدی .