صبحدم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبحدم . [ ص ُ دَ ] (اِ مرکب، ق مرکب )هنگام صبح . سپیده دم . بامداد. بامدادان : بگفتا که امشب بلشکر رسد و یا صبحدم بیگمان دررسد. فردوسی . آسمان نبوت ار مه را چون گریبان صبحدم بشکافت . خاقانی . چون صبحدم از ریحان گلزار پدید آمد ریحانی گلگون را بازار پدید آمد. خاقانی . آخر چه معنی آرم از آن آفتاب روی کو بوی خود بصبحدم از من دریغ داشت . خاقانی . بادت جلال و مرتبه چندانکه آسمان هر صبحدم برآورد از خاور آینه . خاقانی . صبحدم آب خضر نوش از لب جام گوهری کز ظلمات بحر جست آینه ٔ سکندری . خاقانی . وآنجا که نور عارض او پرده برگرفت تردامنی بود که دم از صبحدم زند. خاقانی . همه روزه خورشید چون صبحدم به امید یک جنس جان میدهد. خاقانی . من بودم و او و صفت حال من و او صاحب خبران صبحدم و باد صبا بود. خاقانی . جام چو دور آسمان درده و بر زمین فشان جرعه چنانکه می چکد خون ز قبای صبحدم . خاقانی . در طبق آفتاب چون مه نو دید صبحدم از اختران نثار زر آورد. خاقانی . شامگه زاین سر نه عاشق کآستان بوسی شدم صبحدم زآن سر نه خاقانی که خاقان آمدم . خاقانی . زهره ٔ اعدا شکافت چون جگر صبحدم تا جگر آب را سده ببست از تراب . خاقانی . یوسف رسته ز دلو مانده چو یونس بحوت صبحدم از هیبتش حوت بیفکند ناب . خاقانی . صبحدم رانده ز منزل تشنگان ناشتا چاشتگه هم مقصد و هم چشمه هم خوان دیده اند. خاقانی . صبح حشر است مزن نقب چنین کآفت نقب زن از صبحدم است . خاقانی . خواجه چون خوان صبحدم فکنَد زودپیش از صباح بفرستد. خاقانی . مرا صبح دم شاهد جان نماید دم عاشق و بوی پاکان نماید. خاقانی . هر صبحدم که برچِنَد آن مهره ها فلک بر رقعه کعبتین همه یکتا برافکند. خاقانی . در آرزوی روی تو هر صبحدم چو من رخسارزرد خیزد از بستر آفتاب . خاقانی . بی تو چو شمعم که زنده دارم شب را چون نفس صبحدم دمید بمیرم . خاقانی . نوبر صبح یکدم است اینْت شگرف اگر دهی داد دمی که میدهد صبحدمت بنوبری . خاقانی . دوستگانی کآن بمهر خاص سلطان آورند گر همه زهر است آسان درکشم هر صبحدم . خاقانی . خورشیدی و برنیائی از کوه هر صبحدم از صبات جویم . خاقانی . مرغ شد اندر هوا رقص کنان صبحدم بلبله را مرغ وار وقت سماع است هم . خاقانی . نقب زدم بر لبت روی تو رسوام کرد کآفت نقّاب هست صبحدم و ماهتاب . خاقانی . صبحدم آب حیات خوردم از آن چاه سیم عقل بر آن چاه و آب صرف کنان جاه و آب . خاقانی . همه سگ جان و چو سگ ناله کنانندبصبح صبحدم ناله ٔ سگ بین که چه پیدا شنوند. خاقانی . ریاحین صف زده در باغ و بستان نسیم صبحدم در هر گلستان . نظامی . صبحدمی با دوسه اهل درون رفت فریدون بتماشا برون . نظامی . من از شفقت پسند مادرانه بدور صبحدم کردم روانه . نظامی . در صبحدمی شدی شتابان سرپای برهنه در بیابان . نظامی . برآسود تا صبحدم بردمید سپیدی شد اندر سیاهی پدید. نظامی . چون صبحدم آفتاب روشن زد خیمه براین کبودگلشن . نظامی . در صبحدمی بدین سپیدی دادیم ز روی ناامیدی . نظامی . چونکه نور صبحدم سر برزند کرکس زرین گردون پر زند. مولوی . ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام . (بوستان ). مارا که ره دهد بسراپرده ٔ وصال ای باد صبحدم خبری بر بساحتش . سعدی . سعدی گلت شکفت همانا که صبحدم فریاد بلبلان سحرخیز میکنی . سعدی . می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟ بعذر نیمه شبی کوش و گریه ٔ سحری . حافظ. نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم بر کارگاه دیده ٔ بی خواب می زدم . حافظ. احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش . حافظ. صبحدم مرغ سحر با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت . حافظ. ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم میگفت غلام حافظ خوش لهجه ٔ خوش آوازم . حافظ. صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر میکنند. حافظ. رفتم بباغ صبحدمی تا چنم گلی آمد بگوش ناگهم آواز بلبلی . حافظ. دو دست ادب بر هم نهاده و تا صبحدم می ایستاد. (انیس الطالبین ).