صبح فام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبح فام . [ ص ُ ] (ص مرکب ) صبح رنگ . به رنگ صبح . سپید. روشن : چه شد که بادیه بربود رنگ خاقانی که صبح فام شد از راه و شامگون آمد. خاقانی . یوسف من گرگ مست باده به کف صبح فام وز دو لب باده رنگ سرکه فشان از عتاب . خاقانی . ناخن سیمین سمن صبح فام برده ز شب ناخنه ٔ شب تمام . نظامی .