صبح خیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صبح خیز. [ ص ُ ] (نف مرکب ) سحرخیز : خاقانی صبح خیز هر شام نگشاید جز بخون دل روزه . خاقانی . ای صبح خیزان می کجا آن عقل ما را خون بها آن آبروی کار ما نگذاشت الا ریخته . خاقانی . رای ملک صبح خیز بخت عدو روزخسب شبروی از رستم است خواب ز افراسیاب . خاقانی . صبح خیزان بین قیامت در جهان انگیخته نعره هاشان نفخ صور از هر دهان انگیخته . خاقانی . صبح خیزان بین بصدر کعبه مهمان آمده جان عالم دیده و در عالم جان آمده . خاقانی . صبح خیزان وام جان درخواستند داد عمری ز آسمان درخواستند. خاقانی . صبح خیزان کز دو عالم خلوتی برساختند مجلسی بر یاد عید از خلد خوشتر ساختند. خاقانی . صبح خیزان کآستین بر آسمان افشانده اند پای کوبان دست همت بر جهان افشانده اند. خاقانی . صبح خیزان بیمن کزپی من خوان فکنند شمه ٔ لذت آن خوان بخراسان یابم . خاقانی . آتش بخاک پنهان دارند صبح خیزان من خاک عشقم آتش پنهان چرا ندارم . خاقانی . چون خسرو صبح خیز شادان بر تخت نشست بامدادان . نظامی . بریحان نثار اشک ریزان بقرآن و چراغ صبح خیزان . نظامی . سلطان سریر صبح خیزان سرخیل سپاه اشک ریزان . نظامی . دگر روز کاین ساقی صبح خیز ز می کرد بر خاک یاقوت ریز. نظامی . برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریزریز. نظامی . جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده جبینش صبح خیزان راست روز فتح وفیروزی . حافظ. خط سبز از دعای صبح خیزان است گیراتر لب میگون ز خون بیگناهان است گیراتر. صائب .