صادر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صادر. [ دِ ] (اِخ ) ابن کامل بن بدر عیسی . وی شاعری است نیکوسخن و از شعر وی قصیده ای است که در آن برادر خود بدر را که با ابوهیذام کشته شده یاد کند: لئن قتلت قحطان بدراً فانما اراها نجوم اللیل کارهة ظهرا اقام لها سوق الجلاد ابن کامل فانفذها قتلاً و اوجعها عقرا فان یک بدر قد مضی لسبیله فمامات محسوداً و لکن شفی صدرا فمن ظن ان الحرب لیست تقوده اذا کان ممن فی الوغی یلهب الجمرا فقد ظن عجزالرأی منه و قد نبت بذلک منه النفس من رأیها خسرا فلاتبعدن یا بدر ان کنت هالکاً فقد کنت محموداً لنا ماجداً عمرا سأبکیک بالبیض الخفاف و بالقنا فان بها ما ادرک الماجد الوترا و لست کمن یبکی اخاه بعبرة یعصرها من جفن مقلته عصرا ونحن اناس لاتفیض دموعنا علی هالک میتاً و ان قطع الظهرا نعد لما نمنی به من مصابنا و ان جل ماغنی به ابداً صبرا. (تهذیب تاریخ ابن عساکر ج ٦ ص ٣٥٩).
صادر. [ دِ ] (اِخ ) موضعی است در شام . (معجم البلدان ).
صادر. [ دِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از صدور. بازگردنده . مقابل وارد. از جای بیرون آینده . (غیاث اللغات ). رونده (در مورد شخص و شی ٔ هر دو استعمال شود) : ز بهر صادر و وارد پزند هر روزی هزار پخته مر او را همیشه در مطبخ . سوزنی . صیت بزرگی احوال و کرامات و مقامات خواجه را از صادر و وارد بسیار شنودم . (انیس الطالبین ). و رجوع به صادر کردن و صادرات شود. ◄ یقال : ما له صادر و لا وارد؛ یعنی نیست او را چیزی . ◄ طریق صادر؛ راه بازگشت از آب . (منتهی الارب ).