صائب تبریزی | دیوان اشعار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بار غم از دلم میگلرنگ برنداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از شور عشق، سلسلهجنبان عالمم مرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت شد کهربا به خون جگر لعل آبدار از میخزان چهره ما رنگ برنداشت یارب شود چو دست سبو، خشک زیر سر! دستی که در شکستن من سنگ برنداشت چون برگ لاله گرچه به خون غوطهها زدیم بخت سیه ز دامن ما چنگ برنداشت صائب ز بزم عقدهگشایان کناره کرد ناز نسیم، غنچه دلتنگ برنداشت