صائب تبریزی | دیوان اشعار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست که زندگانی ده روزه زندگانی نیست به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست ز شرم موی سفیدست هوشیاری من وگرنه نشاه مستی کم از جوانی نیست جدا بود شکر و شیر، همچو روغن و آب درین زمانه که آثار مهربانی نیست ز صبح صادق پیری چه فیض خواهم برد؟ مرا که بهره به جز غفلت از جوانی نیست برون میار سر از زیر بال خود صائب که تنگنای فلک جای پرفشانی نیست