صائب تبریزی | دیوان اشعار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به شکر این که داری دست بر میخانهای ساقی مرا از دست غم بستان به یک پیمانهای ساقی مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را چمن را پاک کن از سبزه بیگانهای ساقی خمار میپریشان دارد اوراق حواسم را مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانهای ساقی اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمیدارد ز درد باده کن تعمیر این ویرانهای ساقی برآر از پرده مینا شراب آشنارو را خلاصی ده مرا زین عالم بیگانهای ساقی به خورشید سبک جولان، فلک بسیار مینازد به دور انداز ساغر را تو هم مستانهای ساقی حریف باده بیغش، ز غشها پاک میباید جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانهای ساقی کشاکش میبرد هر ذره خاکم را به صحرایی ز هم مگذار اجزای مرا بیگانهای ساقی مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟ بریز از پرتو می، رنگ آتشخانهای ساقی نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را به راهی میرود هر خشت این غمخانهای ساقی اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را چه کم میگردد از سامان این میخانهای ساقی؟