صائب تبریزی | دیوان اشعار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۱۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای میبده، میبستان، دست بزن پای بکوب به خرابات نه از بهر نماز آمدهای آنقدر باش که من از سر جان برخیزم چون به غمخانهامای بنده نواز آمدهای چون نفس سوختگان میرسیای باد صبا میتوان یافت کزان زلف دراز آمدهای چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟ که به رخساره آیینه گداز آمدهای