فرهنگ لغت

صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۵۲

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

چو شبنم آن که دل خویش با صفا سازد ز گرد بالش خورشید متکا سازد عبث به کینه ما گرم می‌شود دشمن سموم را چمن خلق ما صبا سازد ترا که باده لعلی است در قدح مپسند که استخوان مرا درد کهربا سازد

معنی صائب تبریزی | دیوان اشعار | متفرقات | شماره ۳۵۲ | فرهنگ لغت